ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
696
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
با سلطان الملك الظاهر برقوق نيز حق دوستى بود و اين دوستى از سالهاى دور كه هر دو تحت تربيت سرور خويش مىزيستند تا به امروز ادامه يافته بود . الناصرى از آن جهت كه به سال بزرگتر از ديگران بود مورد احترام ايشان بود . پيش از اين گفتيم كه چگونه بعد از آنكه اينبك بر كارها سوار شد يلبغا الناصرى مقام اتابكى يافت و به خوبى از عهدهء آن برنيامد . بعد از آن طشتمر آمد و او در زمرهء ياران طشتمر درآمد حتى در آن روزها كه او را عزل كردند و به زندان بردند همراه او بود . يلبغا الناصرى سپس به شام رفت و بر طرابلس امارت يافت . سپس شورش اينال و عزل او در ماه جمادى الاولاى سال 781 اتفاق افتاد . از آن پس او را از طرابلس برداشتند و امير سلاح به جاى اينال حكومت شام يافت . آنگاه امير بركه او را بركشيد و با او آميزش و دوستى يافت . چون بركه به خوارى افتاد يلبغا الناصرى نيز با او به زندان افتاد . سپس از زندان آزاد شده به شام رفت . اينال نيز از بند برهيد و در سال 782 به جاى منكلى بيغرى الاحمدى ولايت حلب يافت و سالى يا قريب به يك سال در حلب ماند . تا برخى عليه او سعايت كردند كه آهنگ عصيان دارد . او را گرفتند و در كرك حبس كردند . پس به جاى او يلبغا الناصرى را در ماه شوال سال 783 امارت حلب دادند . يك سال بعد الملك الظاهر برقوق بر تخت نشست و در مصر فرمانرواى مطلق گرديد . يلبغا الناصرى به هنگام حكومت خود گاه اوامرى را كه مىپنداشت انجام آنها به مصالح كشور نيست اجرا نمىكرد . سلطان را ناخوش آمد و كينهء او به دل گرفت . الناصرى را با طنبغا چوپانى امير مجلس كه يكى از اركان دولت بود پيمان دوستى بود . سلطان فرمان داد كه الناصرى سولى بن دلغادر را به هنگامى كه به حلب نزد او مىرود دستگير كند . الناصرى امتناع كرد زيرا به خيال خود نمىخواست شرط وفا به جاى نياورد و در نهان سولى را خبر داد و او بگريخت . يلبغا الناصرى در سال 785 بيامد و پيمان و سوگند خويش با چوپانى اتابك ايتمش تجديد كرد و به حلب بازگشت . سپس در اواخر سال 785 بدون اجازت سلطان برقوق لشكر بر سر تركمانان كشيد . در اين نبرد شكست خورد و لشكرش تباه شد . پس از سه روز در حالى كه مجروح شده بود نجات يافت . همهء اين امور سبب شد كه سلطان برقوق كينهء او در دل گيرد . چون الناصرى به سرياقوس رفت استاد الدار به استقبالش آمد ولى در همانجا دستگيرش كرد و به اسكندريه فرستاد تا به زندان رود . دو سال در اسكندريه در زندان ماند . سلطان برقوق حاجب سودون المظفر را به جاى او به حلب فرستاد . سودون حاجب چون جاسوسان همواره عليه الناصرى خبر مىداد . اين خبر دادن كه در دولتهاى قديم شغلى بود بر عهدهء ديوان